|
|
هوا بسی سرد بود... همه جا تاريک تاريک بود... صدای زوزه ی گرگ ها هنوزم شنيده ميشد... دخترک گوشه ای کز کرده بود... سردش بود و از سرما داشت ميلرزيد ٬ دندان هاش رو بهم ميفشرد و با ماليدن بازوهاش سعی داشت خودش رو کمی گرم کنه...! ۸ - ۹ سال بيشتر نداشت... چهره اش هنوز معصوم بود... گرچه ميتونستی سياهی و ژوليدگی رو توی صورتش ببينی اما هنوزم معصوم بود... ياد روزهای قديم بود و ميلرزيد... روزگار نامرديست ٬ يادش بخير تا چند سال پيش خانه ای بود و گرمايی... خانواده ای داشت... مهری ٬ محبتی ٬ دست نوازشگری و حتی رفتارهای پرخاشگری که فقط خير او رو ميخواست... اما اين روزگار بازيهای غريبی دارد... هه... خنده دار و مسخره ! ۲ سال قبل : آخرين روزای اسفند بود ٬ همه در تدارک عيد بودند... بازار خيلی شلوغ بود ٬ همه کیپ تا کیپ زير بازارچه قديمی جمع شده بودند... خب حتما ميخواستن وسائل مورد نيازشون برای عيد رو خريداری کنن... دخترک : بابا ٬ بابا اون خوبه ؟ اون يکی چی ؟ اون قشنگه...؟ بابا ٬ بابا اين چطوره...؟ دخترک هم خريد کرد و همراه پدر و مادرش که تو دنيا از همه چی بيشتر دوستشون داشت با کيسه هايی پر از البسه و مايحتاج عيد به خونه برگشت... شام رو مثل هميشه روی زمين ٬ رو همون سفره ی گل دار که مادربزرگ بهشون داده بود خوردند... شب شد... همه خوابيدند... دخترک هم بالاخره خوابيد ٬ يهو نصف شب احساس تشنگی کرد... دخترک : مامان ٬ مامان... مادر : جانم چی شده ؟ چيزی ميخوای ؟ مادر : آره عزيزم... و مادر پس از چند لحظه با يه ليوان آب برگشت... مادر : بيا دخترم... ديگه چيزی نميخوای ؟ دخترک : نه... شب بخير ! مادر : اگه چيزی خواستی صدام کن... خوب بخوابی... يه بوس کوچولو به روی گونه دخترک زد و رفت... دخترک باز به خواب فرو رفت... يهو... يهو احساس کرد يکی داره تکونش ميده... بلند شد... احساس کرد همه چی داره تکون ميخوره... يه چيزی شبيه زلزله... دخترک تا حالا زلزله نديده بود... ترسيد ٬ مامان ٬ باباش رو صدا زد... پدرش رو ديد که داره مياد طرف دخترک... شايد برای کمک کردن به دخترک... پدر : نترس دخترم ٬ چيزی نيست ٬ بابا داره مياد.................................. آخ ! گفتم که روزگار نامرديست ٬ در يک لحظه کمد عروسکهای دخترک (همون کمد که دخترک بهترين دوستاش رو توش نگهداری ميکرد و شده بود قصر طلايی دختر) بروی پدرش افتاد... ضربه ی بدی به کمر پدر وارد شد... پدر ديگه جون نداشت تکون بخوره و زمين و زمان همچنان ميلرزيد... دخترک با چشمانی گريون و با بغضی خفته رفت تا به پدر کمک کنه... اما خب زورش نميرسيد... مادرش رو صدا زد تا به کمکش بياد... جوابی نيومد ٬ نگران شد... رفت مادر رو برای کمک پدر بياره ! هر چی گشت مادر رو پيدا نکرد... بغضش ترکيد ٬ دستای کوچکش رو به چشماش ميماليد و داشت به سمت پدر برميگشت... يه لحظه چيزی نظرش رو جلب کرد ٬ گوشه ای از روسری گل دار قرمز مادر رو ديد که مقداريش از زير آوار بيرون اومده بود... زمين و زمان هنوز ميلرزيد ٬ دنيا روی سرش خراب شد... با اون دستای نحيف و کوچک تا ميتونست خاک رو کنار زد... دست مادر از زير اون همه آوار هويدا شد... جون نداشت ٬ آه...! دست مادر رو تو هوا ول کرد و دست مادر با بيشترين سرعت به زمين برگشت... با چشمانی گريون و با استرس زياد به پيش پدر برگشت... ميخواست بگه که پدر به کمک مادر بياد... روی کمد پر شده بود از خاک و آهن و سنگ و خرابی ! چشمای بابا رو ديد... ديگه سو نداشت... بابا ٬ بابا ٬ بابا... چرا بابا جوابم رو نميده ؟ ديگه نتونست جلوی خودش رو بگيره ٬ منفجر شد... بغضش ترکيد... ای خدا بدبخت شدم ! ... دختر... دختر جون بيا اينو بپوش داری ميلرزی تو اين سرما... با شنيدن اين صدا از فکر بيرون اومد... چشمش به پيرزنی افتاد که توی اين هوای سرد واسش لباس و گرم و غذايی آورده بود... دوباره ياد حرف ۲ سال پيشش افتاد... ای خدا بدبخت شدم !دوستان داره عید میاد به فکر بچه یتیمها باشید..... نوشته شده در دوشنبه 1386/11/29 ساعت 23:21 توسط کیارش
باز امشب که میخوام برای تو بنویسم شب سرد شب کندن حس غریبی دارم، خیلی دلتنگم. دیگه حتی صدای قرآنم آرومم نمی کنه دلم میخواد نباشم وجود نداشته باشم ، حس نکنم ، فکر نکنم به هیچ چیز ، نه به خدا نه به خودم نه به عشق ، چیزی همیشه دنبالش بودم و وقتی به دست آوردم، از دست دادمش. فکرها دیوار قبرم تنگتر میکنن و این عذاب که نمیتونم کاری انجام دهم رها نمی شم.کارهای خوبم اصلا بچشم نمییان ، یادم نمییاد کاری را فقط و فقط برای خوبیش انجام داده باشم،همیشه به فکر منفعت کارها بودم حتی اگر به کسی کمک میکردم. تقریبا دارم معنی جهنم را میفهمم خود آذاری ابدی احساس شرم از دست خالی بودن .احساس شرمی که از کثیف بودن خودت داری، این احساس قبل از مرگم داشتم ولی همشه تو احساسای دیگه گم میشد. طمع ،شهوتو لذت سر منبع همه کارهای من بود.چرا...... باز هم ندای آزادی باز فرشته برای آزادی من اومده بهم گفتن که امشب آخرین شب آزادیم قرار نیست بعد از این آزاد باشم بهم گفتن چیزای زیادی باید یاد بگیرم ولی از چه کسی....و کی..... تا کی باید تو این دو متر جا بمونم ، بدنم بو گرفتهو این بو هیچ وقت و هیچ کجا من رها نمیکنه. امشب برای اولان بار تو عمرم یه کار بدون چشمداشت انجام دادم ،رفتم بهش گفتم که من دیگه بر نمی گردم و با اون که برام خیلی سخت بود بهش گفتم نمیخوام تنها باشه مطمئنم که ارزشش داشت حداقل ارزش عشق پاکش داشت . و مستقیم بر گشتم به قبرم..... انتظار دو روز میگذره هنوز کسی برای بردنم فرستاده نشده دیروز کنار من یه جوون را دفن کردن شب صداش میامود می گفت چرا منو اینجا گذاشتین خواست بلند شه و فریاد کشید انگار سرش خورد به همون سنگی که سر منم بهش خورد حسابی سرو صدا کرد ،هنوز نمیدونه مرده . دیروز خانوادش حسابی شلوغ کرده بودن فریاد می کشیدن دعا می خواندن قرآن می خواندن خلاصه حصابی سر و صدا کردن، امروز از اون همه صداخبری نیست خلوته، دیشب به ملاقات اونم کسی نیومد یا اگه آمد من نفهمیدم تعجب می کنم چرا انکر و منکر منی یان نه برا من نه برا اون مگه از شب اول نگذشته زيارت اهل قبور امروز سوم من سه روز من مردم ولی شاید باور نکنین خیلی خوشحالم چون به غیر از فامیل همیشه مزاهم امروز اونم امده بود بعد از مراسم مسخره که ملت رفتن اون امد اصلا گریه نکرد عاشقه همنش بودم همیشه قوی بود امد بهم گفت نالوتی قرارمون این نبود هر چی بهش گفتم که کار من نبود نمیشنید ولی بد رفتنش آزاد بودم یه ندایی بهم میگفت باز میبینمش نه اینجوری نه اون طوری که منو نبینه شب پنجم امشب پنجمم پنجشنبست مثل همیشه نشسته بودم به گذشتم فکر میکردم که صدا های عجیبی اومد این وقت شب اصلا ساعت چنده خیلی وقت بود به زمان فکر نکرده بودم روز و شبم از روی صدای روزه و قرآن که همیشه بلند بود میفهمیدم ، صدایی که انگار میخواست بگه تمام عمرت با من کار نداشتی حالا بشنو . اولاش خیلا عذاب آور بود ولی حالا دوسش دارم بهم آرامش میده مدت زیادی نبود که قرآن خونا رفته بودن پس هنوز صبح نشده بود . صدا زیاد تر میشد خیلی نافذ بود. به پا خیزید بندگان امشب خدای شما شمارا به آزادی فرا میخواند امشب شب شما را به هر جا که می خواهید راه است. قبرم سبک شده بود میتونستم تکون بخورم خیلی عالی و راحت بلند شدم خارج از بدنم بدنی که این همه بهش اهمیت می دادم حالا افتاده و در حال پوسیدن بود . اولش گیج بودم کجا برم پیش مادرم یا پیش اون نمی دونستم میتونم پیش جفتشون برم یا نه رفتم پیش مادرم بیدار بود داشت قرآن میخوند . پیشونیشو بوسیدم دستاشو بوسیدم . چه احساسی داشت کاش این دستای پر از نورو هزار بار قبل از مرگم بوسیده بودم کاش با خلقه بدم این قدر آزارش نمیدادم . باز دمت گرم مادر این بچتو بد از مرگشم دوس داری دمت گرم ای کاش....... رفتم پیش اون خواب بود دلم گرفت به خودم گفتم کاش زود تر آزادم میکردن صدا اومد همون صدا که ما برای شما راهای زیادی گذاردیم و شما ندیدید نمیتونم دقیق بگم چی شد ولی وارد باغ شمال شدم با هم راه میرفتیم حسابی حرف زدیم انگار که زندم آره زندم من زندم پس مردن ینی چی؟ من مردم ....... بعد از پیاده روی توی باغحرفهاش، دلتنگیهاش بهم گفت تا از سفر برگردی منتظرت میمونم .چه قدر زیباست احساس دوست داشته شدن چه قدر این زندگی بارزش ،چه قدر ..... بهم ندا رسید وقت رفتن باز باید برگردی به خونت ، همون تنها جای باقی مونده برای تو ، قبرت فهمیدم نه من فرصتم تموم شده .باید برم داشت صبح میشد . وقتی برگشتم خیلی سنگین بودم از زندگیم افسوس میخوردم از این که چرا تا حالا این قدر به زیبایی های دورو برم دقت نکرده بودم. وقتی منو به قبرم بر گردوندن از حسرت میخواستم تا ابد تنها باشم شب بعد در اندوه و حسرت طی شد............ -:: سارا::-نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/11 ساعت 0:2 توسط کیارش
یه روزی وسط جنگل یه مامان بزی که شوهرش مرده بود با ۳ تا بچش که ۳ تا دختر گوگولی مگولی بودن زندگی میکرد و از این برنامه ها... مامان بزی به بچه ها میگه من دارم میرم بیرون علف بیارم براتون (عین سگ داره دروغ میگه!). شماهم گرگی روباهی چیزی اومد نزاترید بیاد تو ا...میگیره میخورتتون! مامان بزی میره و بعد یه کم سر و کله گرگه پیداش میشه! نه در میزنه نه زنگ! چون گرگه فیلم مارمولکو دیده میدونه واسه رفتن توی یه خونه راه های مختلفی هست.از دیوار میره بالا.میره تو خونه اما نه یه لحظه صبر کنید.الان سال ۲۰۰۷ ـ آقا گرگه شکمش گشنه نیست! چون ظهر خونشون گوشت صادراتی خورده.به جاش میگیره به ۳ تا بچه بزیا تجاوز میکنه و از خونه میزنه بیرون! میاد خونه میبینه ای بابا زنش که نیست.تحقیق میکنه میفهمه بله.خانوم گرگه با آقا شیره ریختن رو هم! چاقو ور میداره میره قصر شیر.جفتشونو تیکه پاره میکنه و چون جفتشون محدور الدم هستند دادگاه جنگل تبرئه اش میکنه! و اما خانوم بزی که واسه تن فروشی به شهر رفته بود (چون احتیاجات نسل امروز بزها دیگه با علف و اینا حل نمیشه ! مسکن و کلاس شنا و مدرسه غیر انتفاعی و ..) برمیگرده. میاید میبینه به ۳ تا دخترش گرگه تجاوز کرده.شبانه شیر گاز خونه رو باز میزاره و طی یه خود کشی دسته جمعی خودش و بچه هاشو میکشه. نوشته شده در جمعه 1386/05/26 ساعت 0:26 توسط کیارش تاریخ:۱۲/۳/۱۳۸۴ ساعت ۳:۲۰ صبح جای انگشتات رو تنم مونده، شب همه ی غمای دنیا می ریزه توی دلم ... مثل خر زار می زنم و از درد به خودم می پیچم...انگار این شبا یه نفر کمه... اولین بوسه ات رو شونه ی چپم هنوز کبوده......... . . .
"بی تو لحظه هایم بهشت می شوند."
نمی دونم چرا دست نوشته های سارا رو تو خون آشام آوردم ولی.......... ولی میخوام بدونی ............. نه.....نه.......منو ببخش سارا روحت شاد. نوشته شده در پنجشنبه 1386/01/16 ساعت 23:35 توسط کیارش
دختره 17_ 18 سالش بیشتر نبود. البته اینو نمی شد از ظاهرش فهمید. آرایش غلیظ اش این اجازه رو نمی داد. سرشو از پنجره ماشین مدل بالایی برده بود تو و داشت با راننده، سر قیمت اش چونه می زد. بعد از چند دقیقه بالاخره با هم کنار امدن و راضی شدن. دختره بدن ظریفشو با خوشحالی توی ماشین جاداد. مرد، قهقهه ای تو اعماق وجودش زد و لبخندی بر روی لبش. و با سرعت ماشین رو به سوی جهنم آتیش کرد. ساعتی بعد، فضا آکنده بود از فریاد های حاصل از زنای فرشته کوچک_ که حالا دیگه بال هاش سوخته بود_ و قهقهه های وحشیانه شیطان. وقتی دخترک کارش تموم شد ، دیگه لبخند یه ساعت پیش رو لباش نبود. فقط با نگاهی ملتمسانه به مرد می فهموند که وقت تصفیه حسابه. مرد اما، هنوز سرخوش ازاینکه تونسته بود حس لعنتی اش رو ارضا کنه و آتیش اون رو بخوابونه.قیمت اش رو با اکراه پرداخت و بعد اونو از اونجا بیرون کرد. فرشته کوچولو حالا بدون بال، قبل از اینکه بخواد کاری کنه، به این فکر افتاد که این پول لعنتی رو صرف بیماری مادرش کنه، یا شاید هم برای برادر کوچیکش لباس سال نو بخره ، یا شاید هم … نه نمی تونست از اون برای خودش سهمی کنار بذاره..... شاید شبی دیگه، بتونه بال هاشو از خدا پس بگیره!...
در آخر دوستان به فکر بچه یتیم ها باشیم........داره عید میاد.............. نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/17 ساعت 23:23 توسط کیارش
هوا داشت یواش یواش روشن میشد...اصلا این حالت رو دوست نداشت... از روشنایی متنفر بود... یه روز دیگه به تاریکی های روزای قبلی داشت می یومد...بوی تکرار داشت خفش میکرد... دیدن دوباره قیافه رئیسش که صبح به صبح مثل فرشته مرگ رو سرش ظاهر میشد و فقط ایراد میگرفت....ازش متنفر بود.. و سامان که تو میز بغلش کار میکرد و 8 ساعت میخواست از هوای کثیف شهر تا گندگی شکم رئیس غر بزنه... و سارا که عین مرده ها پشت مانیتور مخفی میشد و و تنها کلمه ای که میشد ازش شنید خدا حافظ ته ساعت کار بود... هنوز یک ساعت تا ساعتی که همیشه بیدار میشد مونده بود و این احساس خوبی بهش میداد ...وقت داشت یه ساعت دیگه تو رختخواب غلت بزنه و به همه چی فکر کنه...سعی کرد تو این هوای گرگ و میش یه کم به گذشتش فکر کنه..از اولی که یادش می اومد رو...میخواست جاهای خوب و بدش بیاد تو خاطرش...همه رو بیاره جلو چشاش...اما هر چی میگشت ..هر چی بیشتر پیش میرفت هیچ خاطره خوبی براش نمونده بود....همش تاریکی و درد بود که مثل یه فیلم فرانسوی دهه 40 با صفحه قهوه ای از جلو چشاش میگذشت...تو خاطراتش همه جا یخ زده بود...همه چی تاریک و درد اور بود...و موسیقی متن فیلمش ضجه های یه دختر 5 ساله قبل اعدام بود... به خودش میاید... هوا کامل روشن شده...نور چشاشو میزنه...ساعت نشون میده 1 ساعت دیگه یعنی ساعت 8 باید سر کارش باشه... ولی اصلا حوصله اینکه از سر جاش بلند شه رو نداره...به خودش میگه یه عمره سر موقع رفتم سر کار..چی میشه یه روز به خودم استراحت بدم...حس عجیبی توی وجودش بود...حوصله هیشکی رو نداشت..این چیز جدیدی نبود اما نمیتونست وانمود کنه...نه دیگه نمیخواست وانمود کنه....مرور گذشتش گستاخش کرده بود..از دست همه شاکی بود...از خدا واسه این همه درد... از همه و همه...از دنیا و مردم عوضیش...خشم همه وجودشو پر میکرد...نفرت تو خونش پخش شده بود...یکی داشت تو گوشش داد میزد "ترسو تو نمیتونی ... نمیتونی .....ترسو...زود باش برو سر کارت دیر میشه ... رئیست داد میزنه سرت بازم باید سرتو بندازی پایین"...با صدای بلند داد زد "نه!" از جاش بلند شد..دیگه تحمل نداشت...دیگه به هیچی ایمان نداشت...میخواست همه چیو بشکنه....داغون داغون بود... سال ها بود داشت بهش فکر میکرد...به """"انتقام"""" انتقام از همه کسایی که آزارش میدادن... دیگه وقتش بود...دیگه نمیخواست بریزه تو خودش. رفت سمت حموم ....کاشی سوم از بالا رو با مهرت خاصی از جاش در اورد...مثل یه جای مخفی بود... از بین خاکریزه هایی که از دیوار بیرون میریخت یه جعبه در اورد...جعبه رو برداشت و اومد گذاشتش رو میز وسط سالن....3-4 ثانیه به جعبه خیبره شد...میخواست آره اخر رو از خودش بگیره... جنگ عجیبی توی وجودش بود...در عرض 3 ثانیه هم خدا رو تو دلش کشت هم وجدانش.... نفرت داشت دیوونش میکرد... دیگه تردید نداشت...در جعبه رو باز کرد... اخرین باری که اینو دیده بود 8 سال پیش بود ... یه اسلحه با دسته نقره ای با یه خشاب خالی و یه جعبه کوچولو که خوب میدونست توش 7 تا گلوله بودو یه چاقوی نظامی با یه قلاف سبز رنگ که خیلی تیز بود...اینارو خیلی وقت پیش خریده بود...واسه حفاظت از خودش..اما حالا میخواست ازشون استفاده کنه... اسلحه رو از جاش در اورد... جعبه کوچولو رو برداشت و درشو باز کرد و گلوله هارو ریخت رو میز... خودش خوب میدونست میخواد چی کار کنیه 7 تا گلوله برای 7 نفر برای 7 نفری که تو زندگیش زجرش داده بود...ساعت 8 و ربع بود ... لباساشو پوشید...اسلحه رو گذاشت توی جیب کتش و از خونه زد بیرون...و نمیدونست که دو باره برمیگرده یا نه...اما براش مهم نبود...چیز قشنگی اینجا نبود که بخواد ازشون خدافظی کنه... در رو بست و زد تو خیابون. اراده و نفرت تو چشاش موج میزد...دوست داشت خون همه رو تو خودش بمکه... دوست داشت دندوناشو بزاره رو گردنه همه و فشار بده تا خونشون رو تو دهنش حس کنه...فقط صدای درد کشیدن بقیه میتونست ارومش کنه. ..به خودش که اومد جلوی ساختمون 20 طبقه شرکتشون بود.با خودش گفت بازی شروع شد وارد سالن برزرگ وسط برج شد و رفت سمت اسانسورها...سالن نسبتا خلوت بود..همه کارمند ها سر کاراشون بودن.سوار اسانسورشد ...محل کارش تو طبقه 7 بود اما دکمه شماره 20 رو زد...اتاق رئیس تو طبقه 20 ام بود...دیگه تو طبقه 7 کاری واسه انجام نداشت. رسید طبقه 20 ام از اسانسور که پیاده شد از یه راهروی بلند گذشت و رسید به در بزگ اتاق رئیس...منشی تو اتاق میانی نبود و مستقیم در دفتر رو باز کرد و رفت تو... رئیس که پشت میزش لم داده بود با صدای عجیبش گفت ...هی من فکر نکنم با تو وقت ملاقات داشته باشم... هیچ حرفی نزد..میخواست از کارش لذت ببره..میخواست با تمام نفرت بکشتش...اروم رفت سمت میز رئیس ...رئیس از نگاهاش ترسیده بود..اینو از تو چشاش میدید...رئیس میخواست داد بزنه که بیان بندازنش بیرون که اسلحه رو از تو جیب کتش با کمال ارامش در اورد و به طرف رئیس نشونه رفت...چشمای گندش رو هدف گرفته بود...رئیس از ترس صداش تو گلوش خفه شد. و اون شروع به صحبت کرد: این صدای مجازات که میشنوی.... چیه رئیس چرا خودتو خیس کردی...چرا مثل همیشه از چرت و پرتات بارم نمیکنی...چرا ترسیدی عوضی ... یه حرفی بزن...بهم التماس کن که نکشمت...زود باش ... وگرنه مغزت رو داغون میکنم ... رییس فقط خشکش زده بود... .صداشو تا حد یه زمزمه پایین اورد... اینجا یه دادگاه و من به خاطر کثافت بازی هات تو رو محکو میکنم...به خاطر همه زخم هایی که با تحقیر به روحم زدی... حکم : اعدام ، حرف آخرتو بزنرئیس که از بهت خارج شده بود میخواست حرف بزنه...اما دیگه دیر شده بود....جلو رفت و لوله اسلحه رو وسط پبشونی رئیس گذاشت و 1 ثانیه بعد مغز رئیس متلاشی شده بود...از دیوار پشت سرش خون میچکید پایین...روشو به سمت در برگردوند.بدون اینکه حتی ذره ای از اشتهاش واسه انتقام کم بشه..بدون اینکه بخواد توبه کنه...بدون ذره ای عذاب وجدان. از اتاق رئیس اومد بیرون..خانم منشی جون و خوشگل رئیس رو دید که به خاطر شنیدن صدای عجیب داشت سمت دفتر رئیس میدویید.از وقتی که یادش بود حسرت اینو داشت که با منشی رئیس ازدواج کنه.اما منشی اونو جزو ادم حساب نمی کرد....قبل اینکه منشی در اتاق رئیس رو باز کنه دستشو گرفت...با زور برش گردوند سمت خودش...به زور بغلش کرد...منشی بیچاره داشت دست و پا میزد و جیغ میزد ولم کن...اما اب از سر اون گذشته بود...دیگه نمیخواست با حسرت بمیره...به زور صورتشو برگزدوند رو صورت خودش و لباش رو گذاشت رو لباتش و منشی بیچاره که انگار تسلیم قدرتش شده بود دیگه ی دست و پا نمیزد...اسلحه رو از جیبش در اورد...با خودش گفت من امروز اخر کارمه...دوست ندارم کسی باهاش ازدواج کنه...پس با خودم می برمش..در همون حالت اسلحه رو گذاشت زیر گلوی منشی و چشماشو بست و شلیک کرد. احساس کرد خون زیادی وارد دهنش شده...لباشو جدا کرد و جسد کسی رو دید که یه عمر ارزوشو داشت... بالا رو نگاه کرد ... خون تمام سقف رو قرمز کرده بود...یه بار دیگه اسلحه رو گذاشت تو جیبش...اما هنوزم شهوت کشتن هاش نمیکرد... میدونست کارش تو این ساختمون 20 طبقه تموم شده...از اسانسور اومد بیرون و از ساختمن زد بیرون...یه تاکسی گرفت....راننده ازش پرسید کجا میرید قربان؟ جواب داد "دبیرستان دکتر علی شریعتی" و 45 دقیقه بعد جلوی در مدرسه بود..خوب میدونست نفر بعدی کیه.وارد دفتر شد.و از مردی که اونجا نشسته بود سراغ مظفری معلم دوران دبیرستانش رو گرفت....8-9 سال پیش اون بزرگترین درد های زندگی رو رو شونه هاش گذاشته بود...درد تجاوز به یه پسر دبیرستانی... و حالا وقت انتقام بود...کلاسی رو که توش درس میداد رو بهش نشون دادن و رفت سراغش ...درب کلاس رو باز کرد و بلند گفت...سلام مظفری...خیلی وقته ندیدمت..منو یادت می یاد همون شاگرد کوچولوی معصومی که.... امظفری از ترس خشکش زده بود...نمبیدونست چه جوری پیداش شده اما این واسش نشونه خوبی نبود.بچه ها که میدونستند یه چیزی اینجا اشتباه شده صداشون در نمیاومد و دو مرد چشماشون تو هم گره خورده بود..نمیخواست جلو بچها این کارو بکنه....فقط صدا زد مظفری لطفا بیا بیرون...یه کاری هست که باید تمومش کنیم... مظفری که از ترس به خودش میپیچید میدونست اینجا اخر کارشه بدون هیچ مقاومتی از کلاس اومد بیرون..میدونست واسه چی اومده... سالها قبل بهش گفته بود که به خاطر کاراش ازش انتقام میگیره...دست مظفری رو گرفت و بردش به یه انباری کوچولو که توش جارو ها و وسایل نظافت رو نگه میداشتن...درب رو بست و گفت واسه مرگ اماده ای؟...مظفری هیجی نمیگفت..نمیخواست بیشتر عصبی شه....وقت زیادی نداشت....چسبوندش به دیوار و با زمزمه مانندی گفت حکم : اعدام ، حرف آخرتو بزندستش رو برد طرف اسلحش اما نه...نمیخواست این یکی رو راحت بکشه..اسلحه رو گذاشت سر جاش و چاقوی سبزش رو در اورد....نوکشو کذاشت رو پیشونیش... واخرین جملش رو گفت: درد بکش چون 9 ساله که دارم درد میکشم چاقو رو رو صورتش فشار داد از بالا به پایین...با شهوت سیری ناپذیری دوست داشت همه صورتشو پاره کنه...چاقو بالا و پایین میرفت و دیگه چیزی از صورت مظفری باقی نمونده بود....اما فریاد هم نمیکشید....یقش رو گرفت و چسبوندش به دیوار ...خون از صورت مظفری روی دستاش میریخت و گرمش میکرد. استینش قرمز شده بود....میخواست صورتشو بخوره...دوست داشت گوشتشو بجو....چاقو رو گذاشت روسمت چپ گردنش و با تما زورش تا سمت راست کشید...یقش رو ول کرد و جسد سلاخی شده ادوارد روی زمین ولو شد... و این یکی هم مجازات شده بود.دست خونیشو تو دهنش برد و با تمام لذت خون کسی رو میخورد که ازش متنفر بود..این بهش ارامش میداد. حالا فقط 2 نفر دیگه مونده بودن...از در پشت ساختمون مدرسه زد بیرون.بدون اینکه کسی ببیندش. بازم تاکسی گرفت.کجا میرید قربان؟...جواب داد:" خیابون دکتر باهنرشماره ۱۲"... 15 دقیقه بعد دم درب یه خونه ویلایی بزرگ بود. خونه اولین عشق زندگیش.با ارامش تمام از پله ها بالا رفت.در رو زد. خیلی وقت بود این طرفا نیومده بود...اخرین باری که دیده بودتش 4 سال پیش بود که فهمیده بود دختره بهش خیانت کرده.درو باز کرد..خودش بود...انگار تازه از خواب ببدار شده بود...وقتی نگاش به نگاه پسر افتاد گفت هی از دیدنت خوشحالم..اما اون اصلا خوشحال نبود فقط اومده بود که انتقام شکستش رو از اون بگیره....بهش دعوتش کرد تو...تو دلش به حال شکارش خندید که چه جوری داره به قتلگاه میره....دخترک رفت و رو مبل نشست...ازش دعوت کرد بیاد بشینه...اما اونهمون جا با یه حالت عجیب واستاده بود و داشت نگاهش میکرد....دخترک هم حس عجیبی داشت اسلحش رو در اورد و سمت دختره نشونه رفت..دخترک جیغ خفه ای کشید و از رو مبل عقب عقب رفت و چسبید به دیوار...تمام خاطرات گذشتشون داشت از تو ذهنش میگذشت...همه چیز رو میدی... و حالا وقت این بود که به خاطر دردایی که کشیده بود ازش انتقام بگیره ....با یه صدای خشک گفت عزیزم طناب داری؟ دخترک که حاظر بود همه کار کنه اما نمیره با سر اشاره کرد اره... نیم ساعت بعد دخترک رو با طناب به صورت صلیب به دیوار بسته بود صدای له له زدن نفس هاش واسه از هم دریدن بیشتر شده بود. با یه پارچه دهنشو بسته بود تا صدای جیغش به جایی نرسه...اخه میدونست خیلی درد داره... دوباره با همون صدای زمزمه مانندش شروع کرد... اینجا دادگاهه و من تو رو به خاطر خیانت محکوم میکنم...به خاطر 4 سالی که عذابم دادی...به خاطر صداقتم که با خیانت جواب دادی...حالا میخوام درد بکشی حکم : اعدام ، حرف آخرتو بزندخترک که داشت تقلا میکرد با اشکاش داشت التماس میکرد.ولی خیلی دیر شده بود...4 سال اون با اشک التماس کرده بود حالا نوبت اون بود....میخواست تمام درداشو سر ش خالی کنه...اسلحه رو از جیبش در اورد...چشمای دخترک از وحشت باز باز بود....اسلحه رو رو دست چپ دختر گذاشت...این همومن دستی بوده که تو دست عشقت میرفت نه؟ و ماشه روو فشار داد...دخترک از درد جیغای خففه میزد ...داشت ضجه میزد واین ارومش میکرد..اما هنوز اول کار بود.رفت سرا دست راستش.و اون رو هم با یه تیر متلاشی کرد...دخترک داشت زار میزد..اما واسش مهم نبود....میخواست کار رو تموم کنه.اسلحه رو گذاشت رو رو شیکمش... میخواست تمومش کنه...اما نه این جوری سریع و راحت مردن مجازات کمی بود....چاقوشو از جیب کتش در اورد هنوز قرمز قرمز بود...لباس دخترک رو کنار زد...چاقو رو گذاشت بالای شکمش.... تو چشای دخترک از وحشت داشت فریاد میزد..التماس میکرد ... اشک میریخت ...یک دقیقه تمام تو چشاش خیره شد..هنوزم دوسش داشت...ولی باید مجازاتش میکرد...نفرت عجیبی امیخته با عشق تو وجودش موج میزد.و... عزیزم دوست دارم ولی دیگه واسه التماس خیلی دیره...یه عمر التماس کردن و نشنیدی...حالا التماس کن ، من نشنوم... جهنم خوش بگذره اینو گفت و با تمام نیروش چاقو رو کرد تو شکم دخترک....دوست داشت درد بکشه...بالا و پایینش میکرد تا درد بکشه...اما حتی اینم ارومش نمیکرد....با تمام نیروش چاقو رو فشار داد پایین ...کل شکم دخترک پاره شد و همه محتویایتش با صدای شلپ عجیبی ریخت کف اتاق....داغی خون رو رو دستاش حس کرد....و از لذت داشت میمیرد...دخترک با چشمای خیره نگاهش میکرد..........مرده بود...........عشقش رو کشته بود....پارچه ای رو که رو صورتش بسته بود رو باز کرد...اروم اروم صورت خیسشو ناز کرد....یه بوس کوچولو از گونش کرد و اروم دم گوشش گفت... اروم بخوابی عزیزم... دستاشو از خون پاک کرد...رفت سراغ یخچال ..اما حاش از همه چی به هم میخورد... از خونه زد بیرون.. قبل بستن در برگشت یه بار دیگه جسد از شکل افتاده دخترک با اعضای اویزون در حالتی که به صورت صیب به دیوار میخ شده بود رو دید...لرزید...دوست داشت گریه کنه...اما میدونست هنوز یکی دیگه مونده...درب رو بست...خستگی رو تو وجودش حس میکرد... بازم یه تاکسی گرفت... سواز تاکسی شد ...کجا مکیرید اقا؟ "جهنم"!!! اما من جهنم نمیرم قربان..." پس برو خیابون شهید رجائی" فقط 10 دقیقه فاصله طی شد واون خودش رو اول خیابونی دید که هنوز عین قدیم ها اروم و بی سر و صدا بود... خیابونی که تمام بچگی هاش رو توش سر کرده بود.... دوچرخه سواری هاش...دختر همسایه که زیر چشمی نگاهش میکرد...مادرش که هر روز ظهر از تو تراس خونه واسه نهار صداش میزد وبرگشتن پدرش با ماشین هر شب...دوستای کوچولوش که همیشه آزارش میدادن. از گنده هایی که ازشون کتک میخورد....و بازی های دسته جمعی که هیچ وقت توش اونو راه نمیدادن...چون کوچولو و ضعیف بود...اما حالا خیلی از اون سال ها میگذشت. اون دیگه کوچولو و ضعیف نبود....5 سال تموم ورزش رزمی کار کرده بود و حالا دوست داشت همه اونایی که میزدنش رو ادب کنه....بخصوص هم امیر رو که خیلی ازارش داده بود...میدونست کجا باید پیداش کنه.اخرین باری که امیر رو دیده بود 16ساله بود. و حالا سال ها از اون روزها میگذشت اما هنوز نفرت ازار هایی که تو دوراهن کودکی از دست اون دیده بود رهاش نمیکرد. قیافه بچه گونه امیر هنوز تو ذهنش بود....خوب میدونست کجا ابید پیداش کنه....به سمت خونش راه افتاد ...درب رو زد ویه پسربا قد 190 سانتی جلوش ظاهر شد....با یه خنده شیطاانی نگاش کرد ...خودش بود...همون امیر کوچولوی عوضی... بات همون صدای احمقانش گفت میتونم کمکت کنم...گفت هی امیر منو یادت نمیاد؟ دوست دوران کودکیت....همون پسر کوچولو که کلی کتکش میزدی...اومدم یه کم ادبت کنم......امیر که تازه یادش اومده بود لبخندی زود و گفت هی پسر این همه سال کجا بودی دلم برات تنگ شده بود.... با گفتن هاین جمله دوست داشت تکه تیکش کنه....با یه حالت شیطانی گفت دعوتم نمیکنی تو؟ با هم رفتن تو...امیر داشت میرفت تو درب رو پشت سرش بست و بعدش از پشت چنان با مشت به پشت سرش کوبید که امیر بیچاره از هوش رفت پرت شد روزی زمین... لبخندی شیطانی زد...این اخریش باید حسابی دردمیکشید. وقتی امیر چشماتشو باز کرد احساس کرد همه چی تاریک تر شده...خواست دستاشو تکون بده اما متوجه شد به تیرک هایی بسته شده...امیر تو زیر زمین خونشون بود و از طبقه بالا صدای اهنگ با صدای بلند شندیه میشد...و یه نفر رو دید که از پله ها اروم و با ارامش میاید طرفش.... امیر بهش گفت این مسخره بازی ها چیه..منو باز کن...لبخند شیطانیش به امیر نشون میداد اتفاق های بدی میخواد اتفاق بیفته. دهن این یکی رو نبسته بود..میخواست صدای داد و فریاداشو بشنوه......کتش رو از تنش در اورد و شروع به استین بالا زدن کرد...با دقت خاصی این کارو میکرد.. امیر با دادو فریاد طلب کمک میکرد اما انگار یادش رفته بود الان زیر زمینه و اون بالا هم صدای موزیک نمیزارکسی چیزی بشنوه... رو به دوست دوران کودکیش .کرد و گفت ...خواهش میکنم منو ببخش..من اون زمان نمیخواستم اذیتت کنم..من فقط یه پسر بچه بودم..خواهش میکنم ولم کن بزار برم... اما این قربانی هم مثل قبلی ها جای فراری نداشت... له له زدنش واسه این یکی بیشتر از بقیه بود...اگه قرار بود این اخریش باشه باید خوب درد کشیدنش رو حس می کرد.... نزدیکش شد...خیلی دوست داشت گازش بگیره و تیکه تیکش کنه.... امیر با چشمای بازش به صورت شیطانیش چشم دوخته بود....فکر میکرد این یه شوخیه یا واقعا این همون دوست کوچولوشه.... یه لحظه یاد روزایی که بهش زور میگفت افتاد...خواست دوباره امتحان کنه تا شاید نجات پیدا کنه...بهش گفت چیه دوست کوچولو...مثل اینکه خیلی برات سخت بود که کتکت میزدم نه...یادته مجبورت کردم کل خیابون رو جلوی همه 2 دور بدویی نه؟ یادته چه جوری هنگامه دختر همسایه رو ازت فراری دادم...تو یه عمر داری برا اینا میسوزی نه؟...هنوزم ترسویی هنوزم ضعیفی...هنوزم.... چشماشو بست ...همینو میخواست...میخواست امیر نفرت رو تو وجودش بالا بره ... میخواست با تمام وجود بزندش...میخواست هر چی قدرت و تکنیک یاد گرفته بود سرش خالی کنه...دندوناشو به هم فشار داد...چشماشو باز کرد...اما امیر باورش نمشید.... هیچ رحمی تو چشاش نمی دید...این دفعه با تمام وجود داد زد حکم : اعدام ، حرف آخرتو بزنبلند تر از دفعات قبل و بدون یه ذره تاخیر با تو لگد که با تمام وجودش به دستای امیر که بشته شده بود زد و جفت دستاشو به شکل وحشتناکی شکست....صدای داد های زجر اور امیرارومش میکرد...میخواست بشینه نودرد کشیدنش رو ببینه....صندلی رو از گوشه زیر زمین کشید و اورد گذاشت جلوی امیر و نشست روش و با ارامش عجیبی به جیغ های امیرگوش میکرد....هیچ رحمی تو چشاش نبود...10دقیقه تموم داشت به فریاد های کمک امیر گوش میکرد...10 دقیقه در مقابل یه عمر چیز زیادی نبود... پا شد....دیگه تحمل نداشت...این قدر درد کشیدن واسه امیر کم بود....داد زد کمته امیر نه؟؟؟ با تموم وجودش با 2 تا لگد محکم جفت زانوهای امیر رو شکست...خون رو زمین سرازیر بود.... و حالا امیر که دیگه نمیتونست از درد رو پاهاش واسته از 2 تا دست شکستش اویزون بود...داشت جیغ میزد....تو بد جایی گیر کرده بود... 3 دقیقه تموم تماشاش کرد و امیر از شدت درد بیهوش شد...نزدیکش شد.... به صورت خیس عرقش نگاه کرد..باید کارو تموم میکرد....دستاشو 2 طرف صورتش گذاشت و با یه چرخش وحشتناک گردن امیر رو شکست.... کارش تموم شده بود....از پله ها رفت بالا....از شدت ضعف نمیتونست رو پاهاش وایسته...رسید طبقه بالا و رفت طرف ضبظ و کمش کرد...رو کاناپه وسط هال ولو شد..انگار تمتام چیزایی که از صبح انکارشون میکرد با هم اومده بودن سراغش....میلرزید....دوست داشت بخنده گریه کنه....داد بزنه....جنون توش موج میزد...میدونست باید چی کار کنه... اسلحه رو از تو جیبش کتش که از تو زیر زمین با خودش اورده بود وئ هنوز تو دستش بود در اورد.... وقت خداحافظی بود...رفت سمت حموم....تو اینه به خودش نگاه کرد به 2 ثانیه نکشید که بالا اورد....خون بالا اورده بود....میدونست.... به قیافه کثیف خودش نگاه کرد..به همه کارایی که از صبح کرده بود... صورت تمام کسایی که از صبح کشته بود ....صداشون رو میشنید که صداش میکردند...واسه جهنم دعوت شده بود...نمیخواست طلب بخشش کنه.... اسلحه و گذاشنت رو شقیقش.... و شروع کرد به حرف زدن با کسی که تو اینه نگاهش میکرد.... من وجدان تو هستم...خدایی که از درونت با تو حرف میبزنه لعنتی...تویی که یه عمر ضجر کشیدی ..تویی که یه عمر خوب بودی...تویی که یک عمر به همه کمک کردی...تویی که یک عمر خدا رو پرستیدی.... و یه روز صبح که از خواب پا شدی نخواستی ضجر بکشی ...خواستی انقام بگیری..خواستی بکشی....شکنجه کنی.... تیکه تیکه کنی....زدی و کشتی و پاره کردی...و به باد دادی همه خوبی هات و پرستش هات رو...حالا ماموران شکنجه جهنم صدات میکنن...و تو اینجا به عدالت پروردگارت شک میکنی که چه جوری از یه عمر خوب بودن تو صرف نظر میکنه...دیگه به اون هم ایمان نداری...حالا تو تنهایی...اینجا...در دادگاه من...و من تو رو محاکمه میکمنم...قبل اینکه محاکمت کنن... تو چشماش زل زد...میخواست گریه کنه...با بغضی که تو گلوش بود ادامه داد و من تو رو محکوم به مرگ میکنم... حکم : اعدام ، حرف آخرتو بزنو تو چشمای خودش گم شد... با تمام وجودش درد رو حس کرد و ماشه رو فشار داد... و قبل اینکه قطره اشکش به زمین برسه مرده بود.... و صدای لشکر جانیان جهنمی که برای بردنش اومده بودند.... نوشته شده در جمعه 1385/12/04 ساعت 14:49 توسط کیارش
سلام به پیامبر بزرگ من نمیدونم از کجا شروع کنم اخه میدونی تا حالا واسه یه پیامبر که فرشتگان براش وحی میاوردن و عزیز ترین کس خدا بوده نامه ننوشتم....چرا میدونم از کجا شروع کنم....وقتی بچه بودم خیلی دوستت داشتم...روزهای تولدت صبح زود با یه باور پاک کودکانه از خواب مبپریدم و میدوییدم جلوی پنجره و به اسمون نگاه میکردم...از خودم بیشتر دوستت داشتم...ارزو داشتم چهرت رو تو اسمونببینم...همیشه دوست داشتم قیافتو ببینم...اخه میدونی من اون روزا خیلی بچه بودم...خیلی پاک... اون روزها گذشت و تو و اسمت از یاد من رفتن....برای سالها....شیطان به درب دلم کوبید و منم درب رو باز کردم و با لبخند دعوتش کردم بیاد تو....حالا باید امپراطوری عظیمش رو توی قلبم ببینی...من بنده شیطان شدم...بگو ای پیامبر مهربان من مگر تو همانی نیستی که روی زمین کنار دوستانت(شاید هم به ظاهر دوستان) روی زمین مینشستی تا از کسی بالاتر نباشی...تا با بقیه فرق نکنی....حال چه شده که ان قدر بالا رفتی...اینجا روی زمین بعد اوردن اسمت به تو درود میفرستند...ان قدر بالا میبرنت که دیگه نبینتت و بعد افسانه هایی از تو واسه هم تعریف میکنن ... این یعنی فاصله ....مردم جرئت ندارند تو را به اسم کوچیک صدا بزنن اما من امروز میخوام قالب بشکنم ...میخوام پیامبر مهربانم رو به اسم کوچک صدا بزنم...اری محمد اینجا روی زمین تو را فراموش کرده اند...تنها نام تو رو میپرستند...تو پیامبر فراموش شده قرن ما هستی...محمد امشب میخواهم از تو دعوت کنم که به اتاق تاریک من بیایی...در این نیمه شب سرد...لحظهای جایگاه پیامبران رو که جایی کنار خداست رها کن...همه را تنها بگذار و اینجا بیا(به خدا بگو زود برمیگردی اخه ممکنه دلش برات تنگ شه...خودت که میدونی چه قدر دوست داره)...محمد امشب میخواهم روی زمین سرد اتاقم بنشینی...به یاد روزهای قدیم...چند وقت است که روی زمین نشستی؟ایا تا به حال پیامبری را به اتاق تاریکت دعوت کردی؟ حال تو رو در روی من نشستی...بی صدا با ابهتی که تنها مخصوص پیامبران است...و مهربانی در چشم هایت موج میزند....حتی گناهانم را نیز نادیده میگیری! در چشمهام میخونی که چه قدر سوال ازت دارم... بگو محمد...سال هاست که میخواهم بپپرسم...بهم بگو اصل دین تو چه بود...باید به من بگویی محمد که حقیقت این جهان چیه....بگو چند تا از حرفایبی که از تو شنیدم مال تو بوده....بهم یاد بده پرستش رو...بگو راه کدوم وریه...من گم شدم محمد...تو تاریکی و پستی خودم.... میدونستی تو رو زمین فراموش شدی؟؟؟مردم فرزندانت رو از تو بیشتر دوست دارن...باید بیای و استدلالاشون رو ببینی...یه بار میبرم نشونت میدم...اونها به امید"شفاعت" فرزندانت رو میپرستند...مسخره نیست محمد...اونها چی در مورد شما فکر میکنند....اونها حتی این جملت رو نخوندن که "من نیز مانند شما بشری هستم!" خدا رو این قدر از خودشون دور کردن که واسط میخوان...دلسرد کنندس نه؟؟؟ راستی وقتی اینارو میبینی دلت نمیگیره؟؟؟ تو از اول محمد به دنیا اومده بودی...مگه میتونستی کس دیگه ای هم بشی؟؟؟....راستی پیامبری کار سختیه؟؟؟میدونم چه قدر اذیت شدی....ولی خوب هر چی باشه تو پیامبر بودی...تازه خدا هم هواتو داشت ولی میفهمم درد نفهمیدن مردم رو....وقتی بهشون میگی و نمیفهمن...شاید تو هم یک چاه داشتی که تو اون گریه میکردی...کاش میدونستم اون چاه کجاست...شایدم خدا فرشته بزرگ رو میفرستاد تا به حرفات گوش بده راستی تو خدا را دیده ای نه؟؟؟ بهم بگو خدا چه شکلیسیه؟؟؟ مهربونه نه؟ خشمگین چی؟ تا حالا از من چیزی بهت گفته؟! اخه میدونی من روزی که توی بیمارستان به دنیا اومدم بهم گفتن من به دین تو به دنیا امدم...من تنها مسلمان زاده بودم اما هیچ وقت مسلمان نشده ام...بگو محمد من...مگر تو اولین بشری نبودی که این جمله خدا را شنیدی که "اکثر انها نمیفهمند" بله پیامبر عزیزم من نیز جزو همان اکثریت بوده ام....درد اوره محمد...مگه روح خنجر خوردم رو نمیبینی....اینها جا خنجرهای تاریکیه!خوش به حالت که تا حالا از این خنجر ها نخوردی... ازم نمیپرسی چه جوری جرئت کردم به اتاقم دعوتت کنم....راستی روح بزرگت اصلا تو این اتاق کوچولوجا میشه؟؟؟نکنه داری اذیت میشی؟ میبینی محمد چه قدر ضعیف شدم...نمی بینی چه قدر نیاز به نوازش دارم....بغلم کن....خسته ام پیامبرم....میخواهم لحظهای من را در اغوش بکشی....شاید اونجا تو اعماقت بتونم به لحظهی بدون درد و نگرانی برسم...چه قدر گرم است...کاش همیشه اینجا میماندی...اشک هامو پاک منمیکنی؟؟؟نه بذار بیاد...روح تو که خیس نمیشه ...دلت برایم میسوزد نه؟ حالا بذار برات از دینت بگم محمد....فکر میکنی اسلام رو این زمین اوردی....نه پیامبر من...تا حالا فکر کردی اگه پاتو رو این زمین نمیذاشتی چی میشد....بذار من بهت بگم محمد...هیچی عوض نمیشد محمد عزیز هیچ چیز...مگه مردم رو نمیبینی...اینا مسلمونن...مگه این حرف خودت نیست که روزگاری بر امت من میرسه که جز نام از دین من چیزی بر جای نخواهد ماند...نگاه کن محمد...امروز اون روز فرا رسیده...فکر میکنی امت تو با گوساله پرستان زمان دوستت موسی فرق میکنند؟؟؟ به پروردگار سوگند که نه..بشر هرگز ایمان نخواهد اورد...برخیز محمد بر لاشه پوسیده و گندیده ی بشریت ضربتی بزن...مردگان رو زنده کن...بشر بازم به معجزه نیاز داره...شاید تکون خورد شاید چیزی تغییر کرد...لبخند تلخت رو نمیتونم درک کنم...حتما چیزی هست که تو میدونی و من نمیدونم...چه قدر عظیمی تو... میدونی اگه یه روز این نامه رو هر کدوم از اونایی که میشناسن نشون بدن چی میگن...پیش خودشون میگن اینم از همون "...............". اینجا حقیقت پرستان پست شمارده میشوند...اخه بدیش اینه اونام حق دارن...اینجا دهمه چیز با هم قاطی شده...حقیقت معلوم نیست....از علی بپرس برات تعریف میکنه!!! زاهدان ظاهر نما....دین داران واقعی همه در هم زیست میکنند.اینجا چشم ها را دوخته اند و به دهان ها مهر زده اند...حالا به ارثیه ات برای بشریت نگاه کن....ببین بر سر دینت چی آوردن ...دلت نمیگیره محمد....میبینی؟؟؟ غافلگیر شدی نه ؟؟؟ فکر میکردی اینجا همه مثل سلمانن؟؟؟ نه پیامبر عزیزم....اونها سالهاست که از این کره پست خاکی دل بریدن و رفتن... بشر داره تو پستی غرق میشه...تکاملی در کار نیست...مگه نمیبینی که دارن همو تیکه تیکه میکنند....مسلمون ها رو نمی بینی که به جون هم افتادن و همدیگرو تیکه تیکه میکنن...نمیبینی حقیقت رو ثانیه به ثانیه سر میبرن....اسلام امپریالسم رو نمیبینی؟؟؟خدا نمیخواد عذاب بفرسته ؟؟؟بسه به خدا....شایدم قیامت نزدیکه....ببیینم خدا تاریخشو بهت نگفته؟؟؟اخه تو نور چشمیش هستی... خسته ات کردم نه؟؟؟برو محمد ....برو پیامبر بزرگ من....برو پیامبر فراموش شده من....دلم برایت تنگ میشود....ایا تو واقعا امشب مهمون اتاق سرد و تاریک من بودی یا می داشتم با خیالات خودم حرف میزدم؟؟؟ حتی فکرشم قشنگه...محمد برگرد همون بالا....خدا اون بالا منتظرته....این پایین هیچ چیز قشنگی نیست که بخوای به خاطرش بمونی.....بشریت و دینت رو فراموش کن....بشر محکوم که درد بکشه...کسی هم نیست که نگرانش باشی....دلم برایت تنگ میشود پیامبر بزرگم...سلام مرا به همه برسان...و اگر خدا را دیدی بگو که هنوز دستش دارم...لبخند پدرانه ات را فراموش نمیکنم...برای همیشه ان را پیش خودم جاودانه کرده ام... برو محمد ولی بازگرد... صدای بال فرشتگان را پشت درب اتاقم میشنوی؟؟؟ امده انت که تا عرش همراهیت کنن... برو محمد....فراموشم نکن.... و تنها جمله ات را فراموش نمی کنم... خدا حافظ پیامبر بزرگ من... خدا حافظ محمد... خداوند نگهدارت باشد
نوشته شده در جمعه 1385/10/08 ساعت 0:29 توسط کیارش
دیدمش.....تکراری بود...مثل همیشه...یه دختر 21-20 ساله...خوش تیپ...ارایش ملیح!...کنار خیابون واستاده بود...معلوم بود واسه چی اون کنار واستاده....اومده بود پول دربیاره...اینم از اون دسته بود که واسه پول اضافه و صفا فاحشه شده بود یا از فرط بدبختی...از پایین شهر اومده بود یا از بچه های همین دور و بر بود...قیافش به بد بختا نمیخود...اومده بود همه چیزشو بفروشه....سرم رو انداختم پایین...مثل همیشه دلم به حالش سوخت.....ولی نه انگار یه چیزی عوض شده بود...مثل همیشه دلم واسه این فاحشه های کوچولو نمیسوخت...نمیدونستم چرا...یه لحظه احساس گناه کردم....یه حس عجیب داشتم...نمیدونم....همین جوری احساس خشم تو وجودم بالا رفت...احساس کردم اصلا دلم واسه اون دختره کنار خیابون نمیسوزه...یه جورایی حالم رو به هم میزد...اعصابم رو خورد میکرد..چم شده بود؟...زدم تو سرم و گفتم خره چته؟!...برگشتم که ببینم هنوز اونجاست یا رفته....هنوز واستاده بود....از این ور خیابون راهم رو کج کردم برم طرفش...خودمم نمیدونستم چرا...حسم میگفت برو منم بی چون و چرا گفتم باشه!...خیابون خیلی پهن بود و ماشین ها با سرعت وحشتناکی رد میشدن....تا وسط خیابون دوییدم....یهو نگاش افتاد تو نگام...مستقیم تو چشام نگاه کرد...منم با پر رویی تمام زل زدم تو چشاش....چشاش سرد و بی روح بود اما یه چیز عجیبی توش بود....یه چیزی که نمیتونستم بفهمم چیه....ماشینا با سرعت از عقب و جلوم رد میشدن...اما من از همون وسط خیابون زل زده بودم تو چشاش.....چشای بی حالت من گره خورده بود تو چشاش.....عصبانی بودم...نمیدونم چرا.....داشت حالم رو به هم میزد....بلاخره کم اورد و نگاهش از رو من برداشت...من همون جا وسط خیابون میخ کوب شده بودم...ماشین ها با سرعت رد میشدن و فش های قشنگ بارم میکردن.ولی من تو یه خلا گیر کرده بودم...تنفر...ترحم...سر دو راهی گیر کرده بودم... دوباره نگاهش رو برگردوند سمت وسط خیابون...دوباره چشم تو چشم...با حالت عجیبی نگام کرد...انگار عادت نداشت کسی این جوری نگاش کنه...ولی نه...من یه چیز دیگه می دیدم....یه جور دوست داشتن؟...نه...میتونستم ببینم که حالت عجیب چشمام واسش جالبه...ته نگاش یه چیزی بود که نمیتونستم بفهمم...چشاش غمگین بود...یه نیاز...اره یه نیاز اون تو موج میزد...هوای نسبتا خنک خیابون...هوای ابری...بوی نم بارونی که قرار بود بزنه همه چیز رو عجیب تر کرده بود...من تو چی گیر کرده بودم؟؟؟این حس نیاز رو بیشتر حس کردم...اره خودش بود...سرد بود اما ... باید برمیگشتم..من اون ور خیابون کاری نداشتم...روم رو برگردوندم...نمیدونم چرا اما برگشتم...شاید میخواستم یه بار دیگه ببینم و مطمئن شم...برگشتم...هنوز داشت منو نگا میکرد...3 تا پسر هم اون جلو سوار 206 و پرشیا داشتن خودشون رو جر میدادن...اره دعوا سر تصاحب یه فاحشه...با چشمام به ماشین ها نگا کردم...با نگام متوجه ماشین ها شد...سرشو انداخت پایین ...نگاشو از من برگردوند و رفت سمت 206 ...پسره رو دیدم که خنده کریه و شیطان واری زد...حالم به هم خورد..در 206 رو باز کرد...واسه اخرین بار نگام کرد... من هنوز اون نیاز رو میدیدم... در 206 بسته شد...لاستیکاش با صدا رو سطح خیابون کشیده شد...من هنوز از اون وسط همه چیز رو میدیدم...پرشیا که متوجه من شده بود از اون ور داد زد...گفت کوچولو تا حالا از اینا ندیده بودی؟ و گاز لگنشو گرفت و رفت...حتی برنگشتم نگاش کنم...خیلی دوست داشتم این قدر جرئت داشت تا وا میستاد تا ببینه چه جوری صورتشو میجویدم...کوشاشو تف میکردم بیرون... اعصابم خورد بود...حوصله پیاده روی نداشتم...سوار تاکسی شدم...غرق تو فکربودم...که بعد اون صحنه ای که من دیدم چی میشه و به اون 2 تا چی می گذره ؟! اون نیاز لعنتی چی بود...اصلا به من چه...یکی توم داد زد...کوچولو خفه میشی یا خفت کنم... توی دل دختر غوغای بر قرار بود ... یه چیز دلشو می پیچوند تو همدیگه...از حس نیاز داشت دیونه میشد...حاظر بود همه چیزشو بده تا فقط یه لحظه این حس لعنتی رو داشته باشه... دختر نیاز تو چشاش موج میزد..از شهوت...از سکس متنفر بود...از این که فاحشه بود...حتی مثل همیشه فکر پول اخر کار هم نمیتونست ارومش کنه...نگاه های اون پسره لعنتی بد جوری به همش ریخته بود...حاظر بود همه چیزشو بده...تا طرفش یه لحظه...شاید فقط یه دقیقه دوسش داشته باشه...با اغوش گرم بغلش کنه....اروم ببوستش و بگه نگران نباش کوچولو...به چشای پسره که کنارش خوابیده بود...فقط یه چیز توشون دید...شهوتی که موج میزد...اما چشای دختر داشت محبت گدایی میکرد...واسه یه دقیقه محبت حاظر بود بمیره اما پسره هیچ وقت اینو ندید...شهوت کورش کرده بود...واسه همیشه...و دختر بد بخت درد کشید...تا همیشه...تا ابد... لباسایی که در اورده شد... سرمای نفس هایی که میسوزوند... ناله های شهوت انگیز تهوع اور... پرستشگاه گرگان... شعله هایی که حس نشدند... خنده مستانه شیطان که همه چیز رو تموم کرد... لباس هایی که پوشیده میشد... شهوتی که سرد شده بود... اما نیازی که هیچ وقت سرد نمیشد... نفرین ابدی...جهنم نیاز...... من تو رو تو تاریکی دیدم... صورتت در سایه روشن یک نیمه شب گرم تابستانی.... در حالی که نیم رخ صورتت در میان سایه ها محو شده... و چشمانم که از شدت شهوت برق میزند... و تو با ان زیبایی حیرت انگیزت سعی میکنی تا مرا خیره کنی... تو سعی میکنی تا مرا مسحور کنی...صدای طلسم هات رو میشنوم... و انگاه که باد های سرد شمالی میوزند... من بوی عطر مست کننده ت رو حس میکنم....من مست مست میشم... و انگاه که شبنم های یخ زده به حرکت میافتند... من لب های گرمت را بر روی گردنم حس میکنم... نه کوچولوی عوضی من...من نمیخوام زندگیم رو با تو تقسیم کنم... ا نه خدای من نه....حداقل با تو نه... I want your sweets and things we used to do نه کوچولوی بیچاره من....تو نمیتونی به عشق من دست پیدا کنی... نه من عاشقت نمیشم... هرگز... پس بذار و برو یا بمون و تنها دختر شهوت انگیز خواب های من باش... نه کوچولوی من... تو زندگی من هیچ اتاق خالی واسه تو نمونده...تو تو قلب کثیف و عوضی من هیچ جایی نداری... برو...گمشو....اینجا واسه تو هیچی ندارم... As you know, your flesh is what I want من صدای لالایی خوندنت رو میشنوم.... خدای من اون ملودی بی نظیری رو که میخونی...چیه کوچولو میخوای منو بخوابونی... اما نه...من هرگز نمیخوابم... من تمام اون کلماتی رو که با صدای عجیبت تو گوشم زمزمه میکردی رو به یاد می یارم... تو هنوز هم سعی میکنی منو با زیبایی مسحور کنندت جادو کنی... تو داری سعی میکنی منو تسلیم کنی... تو منو با عشق بغل میکن...تا عاشقت بشم؟؟؟ کور خوندی کوچولو...مگه نمیدونی مردا همشون عوضین... تو رویا هام صورتت رو میبینم... لمست میکنم کوچولو... من مزه لب های تسخیر شدت رو مچشم ... اما بازم حاظر نیستم زندگیم رو با تو تقسیم کنم...نه کوچولو...با تو نه...!!! I want your sweets and things we used to do تمام وقتی رو که با من گذروندی ... هیچ چیز نبود جز یه رویا... و این اون چیزیه که تو میبینی: تو نتخاب شدی...تا ما زیر خورشید هم بستر باشیم... و این همه اون کاریه که من میتونم باهات بکنم... اما نه کوچولو... تو نمیتونی به عشق من دست پیدا کنی... پس گورتو گم کن...برو...زودتر...یا فقط دختر شهوت انگیز خوابهای من باش... نه...نه...هرگز....در قلبم هیچ جای خالی برای یک فاحشه ندارم... و حالا تو میخواهی همه اون ساعت هایی رو که با تو بودم (بی هیچ دوست داشتنی) فراموش کنی... تو از ته دل ارزو میکنی همه چیز رو فراموش کنی...اما اون چیزی که ارزو میکنی... اونی که از ته قلبت میخوایی... بیشترین چیزیه که برای همیشه اذیتت میکنه.... یه شکنجه ابدی... نه کوچولو...من سنگدل و عوضیم..تو ازم نمیتونی از من بخوای که دوست داشته باشم... فقط از اینجا برو... تو قلبم واسه یه فاحشه جا ندارم... As you know, your flesh is what I want ادامه بده کوچولو...بازم خودتو بفروش بازم محبت گدایی کن... تا مرگ سراغت بیاد...تا جسدت رو بذارن تو قبر... اما با ضجه هات عذابم نده...گریه هات روحم رو شکنجه میده... فقط برو... برو و توبه کن... توبه کن فاحشه من...توبه کن.... قبل اینکه تیکه تیکه شی... توبه کن لعنتی.... توبه کن....
نوشته شده در پنجشنبه 1385/10/07 ساعت 23:59 توسط کیارش |
This Template designed by amber.blogfa.com , Copyright © 2006 all rights reserved